پویا مدال می آورد!
محوطه دانشگاه-روز
پویا:[به بهرام] میخوام برم المپیک...
بهرام: چرت و پرت نگو بابا اول صبحی...
پویا: نه کاملا جدی گفتم. میخوام برم المپیک کسب مدال کنم تا مثل هادی ساعی تلویزیون نشونم بده. از اون جا برای خانم ادیب دست تکون بدم. این جوری حتما راضی میشه باهام ازدواج کنه...
بهرام:[با تعجب] دیوونه شدی پویا؟ المپیک که تموم شد، بعدم تو که نمیتونی شرکت کنی مگه هرکی هرکیه؟
پویا: من این حرفا حالیم نیست. من به خاطر نغمه هم که شده باید تو المپیک شرکت کنم و ناکامی های کشورم در کسب مدال رو جبران کنم.
خانه مادرجون-سر شب
بهرام:[به فرخنده] عمه جون پویا دیوونه شده میگه میخوام برم المپیک...
فرخنده: کی پویا؟![بعد از حال میره]
بهرام:[هراسان] عمه جون چی شد؟... عمه جون...
همان جا، کمی بعد
فرخنده:[بعد از به هوش آمدن، با لیوان آب قند] حتما پای اون دختره در میونه...
بهرام: نه عمه جون این پویا کلا از بچگی از این جنگولک بازی ها زیاد داشت. حالا خوبه همه بینندگان عزیز هم میدونند داداش منه، من بهتر از شما می شناسمش
فرخنده:[با غیظ] درسته که همه بینندگان عزیز می دونن اما هنوز که تو و پویا نمیدونید، فعلا من مامانشم...
ترمینال جنوب- روز
پویا:[در صف بلیط فروشی] آقا یه بلیط واسه پکن میخواستم...
بلیط فروش: برو بچه قرتی، گرفتی مارو؟ برو بابا جون کار و زندگی داریم...
پویا:[خشمگین] مرتیکه بی شعور میگم بلیط پکن میخوام می فهمی؟
بعد از رد و بدل کلماتی با بار منفی پویا با بلیط فروش درگیر می شود و با سر و صورت خونی راهی کلانتری میشود. سمیرا خانم که اصولا همه جا هست این بار هم معلوم نیست از کجا ظاهر میشود و پویا را آزاد میکند.
جلوی در کلانتری-روز
سمیرا:[برآشفته] چرا این کارو کردی پویا؟! عمه فدات شه[ این جمله رو یواش گفت]
پویا: سمیراخانم من میخوام برم پکن، چرا هیچکس تو کلش نمیره. بده میخوام برای کشورم افتخار آفرینی کنم؟
سمیرا:[با مهربانی] این که چیز بدی نیست پویا جان، ما به تو افتخار میکنیم، خودم پی گیر کارهای سفرت میشم...
پویا:[با لبخند] دست شما درد نکنه سمیرا خانم، نمیدونم چطوری این لطف شما رو جبران کنم...
سمیرا:خواهش میکنم پویا جان، تو برو کم کم آماده شو. تا دو سه روز دیگه اعزام میشی پکن.
پویا خوشحال و خندان میرود...
فرودگاه بین المللی-روز
فرخنده: پسرم باید با دست پر برگردی... اگه مدال بیاری قول میدم خودم نغمه رو واست بگیرم.
پویا: ممنونم مامان، قول میدم از اونجا واست گردنبند هم بیارم.
پویا در چین متوجه میشود که ای دل غافل المپیک تموم شده و همه ی ورزشکارا به کشورشان برگشتند. پویا دست به دامن چینی ها میشود که من باید حداقل با یک ورزشکار مسابقه بدم وگرنه نغمه از دستم می پره.
چینی ها که میبینند پویا هموطن مجید مجیدی است باهاش حال میکنند و به او آدرس مایک فلیپس (قهرمان آمریکایی شنا) را میدهند که چند روزی برای تفریح در پکن مانده.
ورزشگاه آشیانه پرنده پکن-روز
پویا:هی یارو میخوام باهات مسابقه بدم.
مایک فلیپس: برو بچه سوسول تو میدونی من کی ام؟
پویا: هر کی میخوای باش. فعلا تنها رقیب من تویی.
مایک فلیپس: آخه من واسه چی باید با تو مسابقه بدم؟
پویا: چون من نغمه رو میخوام.
مایک فلیپس: نغمه کیه؟
پویا: درست صحبت کن ها! نغمه نه! خانم ادیب.
بعد از اصرار بی امان پویا، مایک فلیپس راضی به مسابقه دادن با او میشود. و در هر ماده و سبکی که شنا میکنند پویا برنده میشود. مایک فلیپس که از شدت تعجب گیج شده و با پویا خیلی حال کرده کل مدال هایش را تقدیم پویا نظری میکند تا او با دستی پر به تهران برگردد و به خانم ادیب برسد. و ایران هم با مدال های طلای پویا 45 رده در جدول مدال ها صعود میکند.
نتیجه گیری منطقی: اگر پویا نظری رو به پکن اعزام میکردیم بهتر از این نتیجه می گرفتیم!
نتیجه گیری اخلاقی:انگیزه برای هر کاری خیلی چیز مهمیه!

پویا بعداز مسابقه ی شنا